تبليغاتX
زير حباب روشن احساس >
زير حباب روشن احساس
( نوشته هاي گاه و بي گاه من )
غرب زدگي

 

شروع كرده ام به خواندن غرب زدگي-  جلال ال احمد – اولين كتابي است كه از او مي خوانم. و چه خواندني انگار كه خود نوشته ام.

نمي خواهم بگويم كه من به اين خوبي مي نويسم نه! مﻨﻈﻮرم اين است كه انقدر خوب نوشته است اين كتاب را؛كه من هيچ احساس نمي كنم بيگانگي را.

كلمه اي را نمي يابم كه نفهمم و همين متن سليس و روانش، يا همين زبان كوچه بازاريش جلبم مي كند و فراتر از ان جذب مي كند مرا.

" غرب زدگي، مي گويم همچون وبا زدگي و اگر به مذاق تان خوش نمي ايد همچون گرما زدگي و يا سرما زدگي ولي نه دست كم همچون سن زدگي؛ ديده ايد كه گندم را چگونه مي پوساند؟ از درون"

و اين يعني در ابتداي كلام چيزي را بگويي كه قرار است در انتها نتيجه بگيري؛ از اول بيان كني عقيده ات را، بي هيچ حاجتي به دور زدن و پيچاندن خواننده ...

2 نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 13:22  توسط احساس | 
نگاه ...

            

             

حرفی نیست؛

که نگاه، خود گفتمان قلبهای

متلاطم از عشـق است.

        

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 23:24  توسط احساس | 
فریاد من
 

مرا نه تابِ ماندن است

                 و نه، یارایِ دل گسستن؛

دیگر، زمان

             زمانِ ناله ی شبگیر نیست.

خامُش لبانِ من

                    و گوشِ جهان پُر، بی هیچ رغبتش به شنیدن.

 

 

این فکر ساده ی مخدوش

         در حالِ احتضار،

                   کمر به تعظیم بسته است،

    بی هیچ اجازه ای

          که در ِ باز را کوبِشی در انتظار نباید داشت:

 

          - " تا چند، نشستن و جز خونِ دل، سخن نسرودن؛

                   تا چند شنیدن و جز با سکوت

                                                      یک سکوتِ محض،

                 سخن را به سُخره

                 زمان را به بازی گرفتن."

 

من تشنه ی شنیدنم

   نه!

         دیگر این زمان،

                   من سیر از شنیدن و

                                            مشتاق ِ گفتنم.

 

افسوس!

            من، خسته و مُرده از این پوچ مَردمم.  

 

آه.

     این سرزمین ِ امن

                آسایش ِ مدام

                   مهدِ تمدن و آدمیّتِ تمام

                                                  این سرزمین ِ سبز

این کشور صفا و محبّت

                              وفا و مهر

            هیچش نشان ز عشق نباشد به دل دگر.

 

من آدمم.

فریادِ من به خاطر ِ این آدمیّت است.

من،

     تشنه و گرسنه ِ یک جو محبّتم.

 

 

آری، آری

           دیوانگی ست، اما

                           من از برای محبّت است

                                                 که فریاد می زنم.

         

 

2 نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 11:12  توسط احساس | 
مولای من

 

خسته ام و دلشکسته، کاش بودی و بر دامنت زار زار می گریستم حقارت این دل را.

کاش بودی و با من احساس لذت بخش نوازش دستان مهربانت.

غریبم؛ در غربت بی خودی، در ظلمات شناخت، در مرداب منیت، در برهوت دنیا تنها.

کاش بودی، گوشهایم صوت ملکوتی ات را می جویند. کوچه پس کوچه های غربت دلم قدمهای آشنای تو را منتظر است. چشمهایم در امید نظاره ابهت قامت توست.

خسته ام از بی خدایی؛ تشنه ام مولا، مددی علی جان.

2 نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 10:29  توسط احساس | 
ادامه تحصیل و بمب اتم

توی آموزشگاه زبان باید در مورد آرزوهامون و آینده ای که انتظارش رو می کشیم، حرف می زدیم.یکی از همکلاسی ها داشت از علایق اش واسه ادامه تحصیل می گفت و اینکه دوست داره واسه ادامه تحصیل بره خارج از کشور.

فیزیک می خوند.

یه جمله گفت که من میخکوب شدم.

گفت که بمب اتم رو دوست داره و آرزوشه که با دستای خودش یه مدل خیلی پیشرفته از اونارو بسازه!!!!!

با نگاهی کنجکاوانه دلیلش رو پرسیدم. میدونی چی گفت؟؟؟؟

" واسه اینکه اونا رو خالی کنم رو سر اسرائیلی ها "

و وقتی گفتم جواب گلوله، توپ نیست و جنگ حتی اگه با اسرائیلی ها باشه باز هم تنفر برانگیزه و باید و بهتره که خوی حیوانی اونا رو با انسانیت جواب داد؛ جواب داد:

اونا یه مشت زبون نفهم هستند که چیزی جز گلوله رو نمی فهمند.

توی خودم شکستم و فکرم مشغول این شد که علمی که واسه اعتلای بشر و بهتر زیستن اون تلاش می کرد رسید به بمب اتم؛ تکلیف علمی که تلاشش بمب اتم و جنگ و خونریزیه به کجا منتهی میشه؟؟؟؟

با خودم فکر می کردم این دنیای انسانی ما به کجا رسیده و اگه یه روز همه آدما فکر کنن که همه به غیر از خودشون جز زبان گلوله نمی فهمند اونوقت...

2 نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 9:26  توسط احساس | 
زمزمه یک دل

خدای هر کسی

           توی دلشه ؛

وای از اون وقتیکه

         دلت گم شده باشه

 مگه دیگه پیدا می شه؟؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 12:17  توسط احساس | 
مادر

 

" كودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.

 اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود و ... .

 در آن هنگام بهشت آرام بود . اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیت ندارد. می توانی به راحتی او را مادر صدا کنی."

2 نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 12:15  توسط احساس | 
فکر های بی فکری من -2

 

تنها: تن + ها

تن: یک، تک، یکنفر، یک بدن

ها: علامت جمع

یعنی در اصل تنها جمع است. جمع چند تن، دو تن، سه تن ... صد تن، هزاران تن. به هر حال به هر چند تایی که باشد یک نیست، تک نیست، دیگر تن نیست.

و چه جالب کلمه ای جمع اما در حقیقت مفرد.

ضدیت معنایی با مفهوم خود. و این نوع ضدیت چه فراوان است. در هر نوع ای و در هر نمونه ای می توانی بیابی.

گاهی این ضدیت را در وجود خودت پیدا می کنی و در زندگیت.

می یابی که معنای زندگیت ضد مفهوم زندگی است.

مثل ِ مرگ که معنایش نیستی است و مفهومش زندگی؛ و مثل زندگی که چیزی جز مُردن و نیستن نیست.

و فکر کن که اگر همه مفاهیمی که به لحاظ معنا درک کرده ای دچار چنین ضدیتی باشند، تکلیف چیست و چه باید کرد با ذهنی پُر از معنا و خالی از مفهوم!!

اسفند 81

2 نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 11:26  توسط احساس | 
تولد من

 

 فردا روز تولدمه؛ روزی که یکسال به عمرم اضافه می شه. سالهای عمرم دارن همینطور میگذرن و نمی دونم که منو هم با خودشون میبرن بالا یا اینکه من باید از این پایین نظاره کنم دور شدن اونا رو؟!!

نمی دونم چند تا از این 11 تیر ها باید بگذره و نمی دونم که تا کی باید تصمیم بگیرم که امسال رو باید بهتر از سال پیش باشم؟؟ اما هر چه که هست میگم تولدم مبارک شاید در ادامه زندگی ام  راز این زندگی رو فهمیدم.

 

های اشو میگه:

"روز تولد حقیقی دارای سالگرد نیست بلکه آن روزی است که ما دارای بینشی تازه گشته ایم.

انسانها همگی یکسان هستند، آنچه آنها را از هم متمایز می کند روز تولدشان نیست بلکه میزان پرهیزگاریشان است.

تو ای انسان به صورت یک نسخه اصلی متولد شده ای، اما به صورت یک نسخه کپی شده مرگ را نپذیر."

 

و این هم کادوی تولد خودم به خودم:

مهم داشتن هدف است. سعی کن هیچ زمانی در زندگیت بی هدف نباشی.

اگر رسیدن به هدف اصلی زندگی ات سخت است و ناممکن می نماید، راهت را عوض کن. به جای تلاش برای یافتن نوری در کوره راهی که خود ساخته ای، و به جای کاویدن نور خورشید در شب، سعی کن از ماه مدد بگیری. و اگر باز هم ناممکن بود شمع را غنیمت بدان. آنقدر که زمانی که می ایستی و به عقب می نگری لبخند رضایت هر چند کوچک بر لبهایت مهمان شود.

از کوچک بودن هدفت خجل مشو. این بهتر است از آنکه بزرگ بودنش، مایوست کند.

موفقیتهای کوچک در انتها تو را با پیروزی ای عظیم بدرقه می کنند. همان که زمانی ناممکن و دست نایافتنی بود، اکنون در دستانت آرام گرفته.

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 12:51  توسط احساس | 
فكرهاي بي فكري من-1

مرگ و زندگی

فلسفه زندگی چیه؟ خیلی جالبه که اینهمه سال، اینهمه آدم روی زمین زندگی کردن، کلی تجربه کسب شده کلی صفحات تاریخ روی هم انباشته شده اونوقت هنوز میلیونها و میلیاردها هستند مثل من که حتی توی معنای ظاهری زندگی هم موندن. و شاید اغراق نباشه اگه بگی که فقط شاید کمی بیشتر از انگشتان دست واقعا معنای زندگی رو فهمیدند.و اونها کسانی هستن که هرگز نخواهند مُرد.

مرگ وقتی مفهوم پیدا می کنه که زندگی رو نفهمی. مرگ وقتی معنا داره که زندگی نباشه . مرگ وقتی حس می شه که دیگه نباشی و دلیلی برای بودنت نداشته باشی. در حقیقت اگه زندگی رو بفهمی دیگه مُردنی نیستی.

شاید هممون با شنیدن مرگ به یاد از دست رفته ها می افتیم و فورا قبرستون در ذهنمون مجسم میشه؛ ولی کلی مون حتی قبل از اینکه به دنیا بیایم مرده بودیم. خیلی از ما آدمها به ظاهر زندگی می کنیم. ولی بهتره بگیم ما مُرده متحرکی هستیم که با مرگمون تازه پا به دنیای حیات میذاریم. ما اینجا داریم هر روز و هر روز مُردن و مرگ را تجربه می کنیم بدون اینکه سعی کنیم برای یه لحظه معنای زندگی رو بفهمیم و خودمون رو برای اون آماده کنیم. نفس می کشیم ولی فکر نمی کنیم که این دم و بازدم نیست که نشونه زنده بودنمونه. قلبمون تپش داره جریان خونو در رگهامون احساس میکنیم اما تا حالا نشده که گرمای وجودی رگهامونو درک کنیم؛ تا حالا نشده که بخوایم با تک تک سلولهای بدنمون حرف بزنیم، ارتباط برقرار کنیم . اینه که زندگیمون با مرگ یکی شده.

همه ما می میریم یدون اینکه حتی بدونیم چرا مُردیم.

 در یک لحظه دیگه اجازه نداری که هوایی رو وارد ریه هات کنی اونوقته که به فکر فرو میری که مگه قبلا با الان چه فرقی داشت. این هوای تمام نشدنی و نامحدود رو چرا باید محدود استفاده کنیم. و لحظه ای به فکر فرو میری که دیگه اجازه فکر کردن رو هم ازت گرفتن.

حرف از ثانیه ها و دقیقه ها نمی زنم؛ حتی از ساعتها هم نمی گم، سالهایی رو از دست میدیم و سالهایی رو بی هدف و بدون فهم می گذرونیم که ارزششون در ثانیه آخر مشخص میشه.

خیلی از ما مُرده های به ظاهر زنده با امید به زندگی ِ دیگه ای که داریم زندگی ِ اینجا رو حروم می کنیم . اینجا می میریم به این خیال که فردا در دنیایی بهتر از این دنیا زندگـی کنیم و غافلیم از اینکه تا اینجا رو نفهمی خبری از زندگی دیگه ای نیست. اگه اینجا مُردی اونجا هم محکوم به مرگی. مرگی صدها درجه بدتر و خُرد کننده تر.

اینجاست که معنای مرگ و زندگی، نیستی و پوچی و حیات ابدی یکی میشه. اینها همه کلماتی میشن که تنها در ظاهر و در لفظ با هم متفاوتن...

کاش بتونیم تا زنده ایم، زندگی کنیم.

                                                                                                                      10/2/1382

2 نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 11:48  توسط احساس | 
حرف دل

 

خروار خروار حرف ناگفته روي دلم سنگيني مي كنه، و همین طور فکرهای نانوشته ای که مغزمو احاطه کردن؛

دلم می خواد بنویسم اما حس و حال همراهی ام نمیکنه. می خوام حرف بزنم اما گوش شنوا پیدا نمی کنم. چشمام پرن از خونابه های اشک؛ اونقدر زیادن که دیگه منتظر تلنگر هم نمی مونن بی اختیار میریزن پایین. یه بغض گلوگیر لعنتی سالهاست که راه نفسمو بسته اونقدر جلوی شکستنشو گرفتم که رسیده به سر حد ترکیدن. و وای از روزی که بترکه.

دنبال جایی می گردم که بنشینم و های های گریه کنم دلم می خواد عمیق فریاد بکشم. می خوام همه ذهنیتهامو بسپارم به باد. خسته ام. از هر چیزی که فکرشو بکنی: از خودم؛ از فکر؛ از عشق؛ از مرگ؛ از هراس؛ از شور؛ ازگذشته و از آینده؛ از دنیا؛ از زندگی حتی از خدا.

طاقتم طاق شده.

یه مدته که احساس هامو اینجا به اشتراک گذاشتم. اینجا برام حکم دلمو داره مثل صندوقچه اسراره. فکرها و حرفهایی که شنونده ای رو  براشون پیدا نکردم میریزم اینجا. من اصلا اهل حرف زدن نیستم ترجیح میدم فکرهام یه شنونده بیشتر نداشته باشه اون هم دلمه. گاه گداری می نویسم اما همیشگی نیست. حتی توی نوشته هام هم رو راست نیستم یعنی فکرهامو مستقیم نمی یارم. البته حرفهام و نوشته هام عمقی ندارن برعکس همشون یه سری اراجیفی هستن که به نظر خودم ارزش نگاه کردنو هم ندارن چه برسه به کاویدن عمق شون. ولی خوبی ِ نوشتن به اینه که جز دلت یه همراه دیگه هم پیدا می کنی و اون قلمه.

و اینجا جاییه که من همراهامو پیدا می کنم. اینجا دل منه.

خیلی حرف واسه این دل دارم، اما این رکود لعنتی جلوی زدنشونو میگیره. نمی تونم بنویسم...

ولی واسه اینکه شرایط رو مهیا کنم تصمیم دارم نوشته های قبلی ام رو بذارم اینجا.

اینها همه فکرهای منن. فکرهایی که بدون هیچ فکری اومدن روی کاغذ. اکثرا نوشته هایی ان که سر کلاسهام نوشتمشون همون زمانهایی که لالایی استاد همکلاسیهامو توی یه خواب عمیق فرو برده بود.

فکرهای مخدوشی هستن که هیچوقت مجال نیافتم جوابشونو پیدا کنم. و هر وقت هم خواستم مشکل آفرین شد!!!

پس تا زمانی که  موفق بشم جامه رخوت و خستگی رو بیرون بیارم شما رو شریک می کنم در فکر های بی فکری ام.

زیاد منتظرتون نمیذارم. احساس
2 نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 14:12  توسط احساس | 
از بزرگان بشنویم

˜        اگر من و تو کاری نکنیم دو بی ارزش به هم پیوسته خواهیم بود و چه خواهیم داشت روحی خالی.

اگر نوع بشر همه بپندارند که هیچ عظمتی را نماینده نیستند، جهان هرگز پیش نخواهد رفت.

 

˜           شعور یک گیاه در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید، از بهاری می آید که فرا خواهد رسید.

گیاه به روزهایی که رفته اند نمی اندیشد، به روزهایی می اندیشد که خواهند آمد. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد،چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه

 می خواهیم دست یابیم؟

 

جبران خلیل جبران

2 نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 11:17  توسط احساس | 
یه توضیح
سلام دوستای خوبم

بابت نبودنم یه دنیا شرمنده. یه سری گرفتاریهایی هست که کمتر وقت می کنم بهتون سر بزنم. دعا کنین مسائل حل شن اونوقت مثل قبل و منظم تر از قبل به وبلاگم می رسم.

فراموشم نکنین. برمیگردم و اگه خدا بخواد با دست پر. موفق باشین و به امید دیداری دوباره

2 نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 11:12  توسط احساس | 
بعضی وقتها

یه زمانایی حس می کنم مغزم از توی سرم زده بیرون یا داره می زنه بیرون؛ یه زمانایی هم احساس می کنم کرمها افتادن به جون ِ مغزم و حالا نخور کِی بخور. حتی بعضی وقتها می بینمشون!!

لعنتی ها یه موقع هایی یا از توی چشمهام یا از توی گوشهام زل می زنن بیرون و مراقبن مزاحم ِ دیگه ای از راه نرسه و بَزمشونو به هم نریزه. آخه اگه اونا واسه من مزاحمن، من هم گاهی یه جورایی مزاحم ِ اونام.

گاهی هم خودم دلم می خواد مغزمو عُق کنم بیرون. اونقدر ازش منزجر و متنفر می شم که ترجیح می دم خوراکِ کرمها شن. مغزی رو که خوراکِ مار ِ دوش ِ ضحاک نباشه باید سپردش به کرمها! شاید فکر می کنم کار کرمها این جوری خیلی راحت تره. اين طوری دیگه دل کسی هم نمی سوزه. حتی هوس می کنم دلمو هم بریزم سطل آشغال. باید این وصله ناجور رو هم کند وقتی سیاه و چرکین می شه؛ یا همون زمونایی که زلزله های هفت ـ هشت ریشتری همه وجودشو می لرزونن، یا حتی اون موقع هایی که فقط دامب و دومبِ الکی می کنه که بگه: آهای من هستم.

همه وجودمو کرمهای لعنتی پُر کردن. مرگ هم علاجشون نیست. کمتر که نمی شن هیچ، بیشتر هم می شن. فقط اون موقع خوبی اش به اینه که دیگه روحمو نمی خورن، جسممو پاره پاره می کنن. اون هم به درک! مگه ارزشش بیشتر از اینه؟؟

بعضی وقتهام به سرم می زنه خودم کرم شم؛ تیشه بردارم و ریشه وجودمو بخشکونم.

بعضی وقتهام... آره خیلی از وقتها، دیگه آدم نیستم.

 

2 نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 18:30  توسط احساس | 
مناجات

خدایا:

به من توفیق تلاش در شکست؛ صبر، در نومیدی؛ رفتن، بی همراه؛ جهاد، بی سلاح؛

کار، بی پاداش؛ فداکاری، در سکوت؛ دین، بی دنیا؛ مذهب، بی عوام؛ عظمت، بی نام؛

خدمت، بی نان؛ ایمان، بی ریا؛ خوبی، بی نمود؛ گستاخی، بی خامی؛ مناعت، بی غرور؛

عشق، بی هوس؛ تنهایی، در انبوه جمعیت؛ دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛ 

  روزی کن.

 

دکتر علی شریعتی

2 نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 15:22  توسط احساس | 
 
خانه
ايميل
آرشیو
درباره وبلاگ
ذرات جان من در بستر تخيل گسترده تا افق - آن سوي کائنات - زير حباب ِ روشن ِ احساس از جام ناشناخته اي مست مي شوند دست خيال من انبوه واژه هاي شناور را - در بي کرانه ها - پيوند مي دهد آن گاه شعر من از مشرق محبت چون تاج آفتاب پديدار مي شود

نوشته های پیشین
دی 1385
آذر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
زیر حباب روشن احساس
  دست نوشته های یک دانشجو
  نامه ای نوشته بر باد
  خیلی دور خیلی نزدیک
  تداعی
  گمشدگان
  ما مثل هیچکس
  اسیری در اثیری
  عشق واقعی خداست
  یکی مثل من
  زندگی زیبا
  ناتاشا
  سارا
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان